محمد ابراهيم آيتى
661
تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )
اكنون مسائلى از تو مىپرسم كه جز از راه وحى نمىتوان بر آنها دست يافت . آنگاه از آسمانهاى هفتگانه و ساكنان آنها ، و خوردنى و نوشيدنى آنان سؤال كرد ، و رسول خدا او را پاسخ داد ، و از فرشتگان و عبادتشان سخن گفت . به روايت ديگر گفت : تو پيامبر خدايى ؟ رسول خدا گفت : آرى . و سپس نسب خويش را بيان كرد . قيس گفت : تو از بزرگان قبيلهء خويش و در خاندان پيامبرى جاى دارى ، اكنون به چه چيز دعوت مىكنى ؟ رسول خدا شرائع اسلام و واجبات و محرّمات را براى وى بيان كرد . « قيس » گفت : جز به نيكى امر نمىكنى ، و جز از بدى نهى نمىفرمايى . و سپس پرسشهاى ديگر كرد و پس از آن كه پاسخ كافى شنيد ، گفت : راست مىگويى ، گواهى مىدهم كه : تو پيامبر خدايى . پس از آن رسول خدا او را « حبر بنى سليم » ناميد . « قيس » نزد قوم خويش بازگشت و گفت : اى بنى سليم ! من سخنان روميان و پارسيان ، و اشعار عرب ، و پيشگويى كاهنان ، و گفتار شاهان « حمير » را شنيدهام ، امّا سخنان محمّد به هيچ كدام آنها شبيه نيست . دربارهء « محمّد » حرف مرا بشنويد و اسلام آوريد ، و شما داييهاى او هستيد ، اگر ظفر يافت سرافراز و خوشبخت مىشويد ، و اگر هم كار او پيش نرفت بر شما خوفى نيست . من با دلى سختتر از سنگ نزد وى رفتم ، اما سخنان او دل مرا نرم كرد [ 1 ] . در سال هشتم و پيش از فتح ، نهصد يا هزار مرد از قبيلهء « بنى سليم » از پى رسول - خدا رهسپار شدند و در « قديد » به او ملحق شدند و اسلام آوردند و گفتند : ما را در مقدّمهء سپاه خود قرار داده ، و پرچمى سرخ به ما عنايت فرما . رسول خدا چنان كرد و در فتح مكّه و جنگ « حنين » و « طائف » همراه رسول خدا بودند . از اينان بود « عبّاس بن مرداس » و « راشد بن عبد ربّه » كه خادم بتخانهء « بنى سليم » بود و روزى دو روباه ديد كه بر سر و روى بت بول مىكنند پس گفت :
--> [ 1 ] - ر . ك : طبقات ابن سعد ، ج 1 ، ص 307 و اصابهء ابن حجر ، ج 3 ، ص 260 ، چاپ بيروت و أسد الغابه ، ج 4 ، ص 228 . م . در كتاب اصابه اشعارى هم دربارهء اسلام از قيس نقل شده است .